لبخند می زنم به شباهت دوتاتون... قیافه هاتون... علاقه هاتون... لبخند می زنم به عددای تولداتون... ورق می زنمتون... و هیچ وقت برای من قابل انکار نبوده که... بگذریم. ورق می زنم تو رو. علایقت و... علایقمو... نمایشگاهای مورد علاقه مشترک. گالری های مشترک... کشور مورد علاقه مشترک... زبون مورد علاقه مشترک... ورق می زنمت. ورق می زنمت و یادم نمیره هیچ وقت اون طرف جای مناسبی برای گفتن حرفای خصوصی نبوده. من از دیدن و شنیدن شماها لذت می برم...
و خب ناراحتم که یه احمق مجهول الهویه داره خلوت ذهنمو بهم می ریزه. و خب نمیخوامم بیگدار به آب بزنم. و خب.. نمیشه گفت حرصمم در نیومده! الان راحت تر میشه حرف زد. مسعود راست میگه. انقدر سرمو شلوغ کرده که نشه سر به اتفاقای تلخ چرخوند... حیف که فقط اون آموزشگاه زپرتی وقتمو گرفت... بهترین فرصتمو برا مطالعه و تمرین ازم گرفت حیف...
من اما... نمیتونم که کم بیارم. و ممنونم ازت معید که انقد محکم پام ایستادی و انقد محکم برام معجزه کردی. من با تمام وجود منتظر بهاری ام که تماما برم تو دل اتفاقای جدید. من منتظرم برا روزای پر کار. اصلا بهار چرا؟ از بهمن... از همین ماه! وقتشه بعد دوسال دوباره یه نفس عمیق کشید و یا علی گفت و بلند شد...
نوشته شده توسط M.J در ۱۳۹۵/۱۱/۰۱ ساعت 14:44 موضوع | لینک ثابت
برچسب:
نویسنده: پرهام رحیمی