این همه سال روح و نفس من به تو بند بود
این همه سال با عشق تو هر شب خوابیدم و بیدار شدم و زندگی کردم
این همه سال هر بار تو چشمات نگاه کردم تمام ستاره های آسمون تو قلبم درخشیدن
چطور ممکنه اینقدر بی رحم باشی با خودت؟
چطور میتونی اینقدر ظلم کنی به خودت؟
من چیکار کنم برا تو تا بفهمی ارزش زندگیت خیلی بیشتر از اونیه که فکرشو میکنی؟
من چطوری باید حریف تو شم؟
من چطور بایستم و نگاه کنم کسی که این همه دوسش دارم داره خودشو به کشتن میده
نه سلامتیش براش مهمه نه زندگی و نه آیندش؟؟؟
من چیکار کنم برای تو؟
تمام عمرم با بحرانایی دست و پنجه نرم کردم که هرکی جام بود فلج میشد
هرکسی جای من بود فلج میشد
همشو رد کردم
همشو گذروندم
تو رو چیکار باید کنم؟
چیکار کنم تا فقط یک دقیقه از چشمای من خودتو ببینی
با قلب من خودتو با مهر نگاه کنی
من چیکار کنم برای تو؟
چیکار کنم که به زندگی برگردی؟
چطور دلم برای تو نسوزه؟
من چطور دلم برای اون چشمای قشنگ نسوزه؟
چطور دلم برای اون قلب مهربون نسوزه؟
من چجوری تو رو ول کنم برم سراغ زندگیم؟
کدوم زندگی وقتی قراره از دور همیشه نگران تو باشم؟
کدوم زندگی وقتی قراره هر شب بخاطر تو گریه کنم؟
تو چطور میتونی خودتو تو همچین منجلابی غرق کنی؟
چطور ممکنه هیچی برات مهم نباشه؟
چطور همچین چیزی ممکنه؟؟؟
نوشته شده توسط M.J در ۱۴۰۱/۱۰/۳۰ ساعت 21:18 موضوع | لینک ثابت
برچسب:
نویسنده: پرهام رحیمی